Member Login    SignUp
Today Photo
 
  x
Username  
Password

اينجا همه شعراي ديوان حافظ به ترتيب حروف الفبا ليست شدن ...

ميتونين براي ديدن هر كدوم روي مصرع اولشون كليك كنين ...
 

● غزل 001 آن ترک پري چهره که دوش از بر ما رفتآيا چه خطا ديد که از راه خطا رفت
● غزل 002 آن سيه چرده که شيريني عالم با اوستچشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست
● غزل 003 آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب استيا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است
● غزل 004 آن غاليه خط گر سوي ما نامه نوشتيگردون ورق هستي ما درننوشتي
● غزل 005 آن کس که به دست جام داردسلطاني جم مدام دارد
● غزل 006 آن که از سنبل او غاليه تابي داردباز با دلشدگان ناز و عتابي دارد
● غزل 007 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهمخاک مي‌بوسم و عذر قدمش مي‌خواهم
● غزل 008 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين دادصبر و آرام تواند به من مسکين داد
● غزل 009 آن کيست کز روي کرم با ما وفاداري کندبر جاي بدکاري چو من يک دم نکوکاري کند
● غزل 010 آن يار کز او خانه ما جاي پري بودسر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
● غزل 011 آنان که خاک را به نظر کيميا کنندآيا بود که گوشه چشمي به ما کنند
● غزل 012 ابر آذاري برآمد باد نوروزي وزيدوجه مي مي‌خواهم و مطرب که مي‌گويد رسيد
● غزل 013 احمد الله علي معدله السلطاناحمد شيخ اويس حسن ايلخاني
● غزل 014 از خون دل نوشتم نزديک دوست نامهاني رايت دهرا من هجرک القيامه
● غزل 015 از ديده خون دل همه بر روي ما رودبر روي ما ز ديده چه گويم چه‌ها رود
● غزل 016 از سر کوي تو هر کو به ملالت برودنرود کارش و آخر به خجالت برود
● غزل 017 از من جدا مشو که توام نور ديده‌ايآرام جان و مونس قلب رميده‌اي
● غزل 018 افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمنمقدمش يا رب مبارک باد بر سرو و سمن
● غزل 019 اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما رابه خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
● غزل 020 اگر آن طاير قدسي ز درم بازآيدعمر بگذشته به پيرانه سرم بازآيد
● غزل 021 اگر به باده مشکين دلم کشد شايدکه بوي خير ز زهد ريا نمي‌آيد
● غزل 022 اگر به کوي تو باشد مرا مجال وصولرسد به دولت وصل تو کار من به اصول
● غزل 023 اگر به مذهب تو خون عاشق است مباحصلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح
● غزل 024 اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بيز استبه بانگ چنگ مخور مي که محتسب تيز است
● غزل 025 اگر چه عرض هنر پيش يار بي‌ادبيستزبان خموش وليکن دهان پر از عربيست
● غزل 026 اگر رفيق شفيقي درست پيمان باشحريف خانه و گرمابه و گلستان باش
● غزل 027 اگر روم ز پي اش فتنه‌ها برانگيزدور از طلب بنشينم به کينه برخيزد
● غزل 028 اگر شراب خوري جرعه‌اي فشان بر خاکاز آن گناه که نفعي رسد به غير چه باک
● غزل 029 اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببردنهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
● غزل 030 الا اي طوطي گوياي اسرارمبادا خاليت شکر ز منقار
● غزل 031 الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل‌ها
● غزل 032 المنه لله که در ميکده باز استزان رو که مرا بر در او روي نياز است
● غزل 033 انت روائح رند الحمي و زاد غراميفداي خاک در دوست باد جان گرامي
● غزل 034 اي آفتاب آينه دار جمال تومشک سياه مجمره گردان خال تو
● غزل 035 اي بي‌خبر بکوش که صاحب خبر شويتا راهرو نباشي کي راهبر شوي
● غزل 036 اي پادشه خوبان داد از غم تنهاييدل بي تو به جان آمد وقت است که بازآيي
● غزل 037 اي پسته تو خنده زده بر حديث قندمشتاقم از براي خدا يک شکر بخند
● غزل 038 اي پيک راستان خبر يار ما بگواحوال گل به بلبل دستان سرا بگو
● غزل 039 اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمربازآ که ريخت بي گل رويت بهار عمر
● غزل 040 اي خونبهاي نافه چين خاک راه توخورشيد سايه پرور طرف کلاه تو
● غزل 041 اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهيدر فکرت تو پنهان صد حکمت الهي
● غزل 042 اي دل آن دم که خراب از مي گلگون باشيبي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي
● غزل 043 اي دل به کوي عشق گذاري نمي‌کنياسباب جمع داري و کاري نمي‌کني
● غزل 044 اي دل ريش مرا با لب تو حق نمکحق نگه دار که من مي‌روم الله معک
● غزل 045 اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآييهر جا که روي زود پشيمان به درآيي
● غزل 046 اي دل مباش يک دم خالي ز عشق و مستيوان گه برو که رستي از نيستي و هستي
● غزل 047 اي رخت چون خلد و لعلت سلسبيلسلسبيلت کرده جان و دل سبيل
● غزل 048 اي روي ماه منظر تو نوبهار حسنخال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن
● غزل 049 اي سرو ناز حسن که خوش مي‌روي به نازعشاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز
● غزل 050 اي شاهد قدسي که کشد بند نقابتو اي مرغ بهشتي که دهد دانه و آبت
● غزل 051 اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارسبوسه زن بر خاک آن وادي و مشکين کن نفس
● غزل 052 اي صبا نکهتي از خاک ره يار بيارببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
● غزل 053 اي صبا نکهتي از کوي فلاني به من آرزار و بيمار غمم راحت جاني به من آر
● غزل 054 اي غايب از نظر به خدا مي‌سپارمتجانم بسوختي و به دل دوست دارمت
● غزل 055 اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شماآب روي خوبي از چاه زنخدان شما
● غزل 056 اي قباي پادشاهي راست بر بالاي توزينت تاج و نگين از گوهر والاي تو
● غزل 057 اي قصه بهشت ز کويت حکايتيشرح جمال حور ز رويت روايتي
● غزل 058 اي که با سلسله زلف دراز آمده‌ايفرصتت باد که ديوانه نواز آمده‌اي
● غزل 059 اي که بر ماه از خط مشکين نقاب انداختيلطف کردي سايه‌اي بر آفتاب انداختي
● غزل 060 اي که دايم به خويش مغروريگر تو را عشق نيست معذوري
● غزل 061 اي که در کشتن ما هيچ مدارا نکنيسود و سرمايه بسوزي و محابا نکني
● غزل 062 اي که در کوي خرابات مقامي داريجم وقت خودي ار دست به جامي داري
● غزل 063 اي که مهجوري عشاق روا مي‌داريعاشقان را ز بر خويش جدا مي‌داري
● غزل 064 اي نسيم سحر آرامگه يار کجاستمنزل آن مه عاشق کش عيار کجاست
● غزل 065 اي نور چشم من سخني هست گوش کنچون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
● غزل 066 اي هدهد صبا به سبا مي‌فرستمتبنگر که از کجا به کجا مي‌فرستمت
● غزل 067 اي همه شکل تو مطبوع و همه جاي تو خوشدلم از عشوه شيرين شکرخاي تو خوش
● غزل 068 اين خرقه که من دارم در رهن شراب اوليوين دفتر بي‌معني غرق مي ناب اولي
● غزل 069 با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستيتا بي‌خبر بميرد در درد خودپرستي
● غزل 070 بارها گفته‌ام و بار دگر مي‌گويمکه من دلشده اين ره نه به خود مي‌پويم
● غزل 071 بازآي ساقيا که هواخواه خدمتممشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
● غزل 072 بازآي و دل تنگ مرا مونس جان باشوين سوخته را محرم اسرار نهان باش
● غزل 073 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر استشمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
● غزل 074 باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدشبر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
● غزل 075 بالابلند عشوه گر نقش باز منکوتاه کرد قصه زهد دراز من
● غزل 076 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداعشمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
● غزل 077 ببرد از من قرار و طاقت و هوشبت سنگين دل سيمين بناگوش
● غزل 078 بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان داردبهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد
● غزل 079 بخت از دهان دوست نشانم نمي‌دهددولت خبر ز راز نهانم نمي‌دهد
● غزل 080 بر سر آنم که گر ز دست برآيددست به کاري زنم که غصه سر آيد
● غزل 081 برنيامد از تمناي لبت کامم هنوزبر اميد جام لعلت دردي آشامم هنوز
● غزل 082 برو به کار خود اي واعظ اين چه فريادستمرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
● غزل 083 بشري اذ السلامه حلت بذي سلملله حمد معترف غايه النعم
● غزل 084 بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنيخون خوري گر طلب روزي ننهاده کني
● غزل 085 بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلندکه به بالاي چمان از بن و بيخم برکند
● غزل 086 بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريمکز بهر جرعه‌اي همه محتاج اين دريم
● غزل 087 بگرفت کار حسنت چون عشق من کماليخوش باش زان که نبود اين هر دو را زوالي
● غزل 088 بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلويمي‌خواند دوش درس مقامات معنوي
● غزل 089 بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشتو اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌هاي زار داشت
● غزل 090 بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل کردباد غيرت به صدش خار پريشان دل کرد
● غزل 091 بنال بلبل اگر با منت سر ياريستکه ما دو عاشق زاريم و کار ما زاريست
● غزل 092 بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشاني دادکه تاب من به جهان طره فلاني داد
● غزل 093 بود آيا که در ميکده‌ها بگشايندگره از کار فروبسته ما بگشايند
● غزل 094 بوي خوش تو هر که ز باد صبا شنيداز يار آشنا سخن آشنا شنيد
● غزل 095 به آب روشن مي عارفي طهارت کردعلي الصباح که ميخانه را زيارت کرد
● غزل 096 به تيغم گر کشد دستش نگيرموگر تيرم زند منت پذيرم
● غزل 097 به جان او که گرم دسترس به جان بوديکمينه پيشکش بندگانش آن بودي
● غزل 098 به جان پير خرابات و حق صحبت اوکه نيست در سر من جز هواي خدمت او
● غزل 099 به جان خواجه و حق قديم و عهد درستکه مونس دم صبحم دعاي دولت توست
● غزل 100 به چشم کرده‌ام ابروي ماه سيماييخيال سبزخطي نقش بسته‌ام جايي
● غزل 101 به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسدتو را در اين سخن انکار کار ما نرسد
● غزل 102 به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن استبکش به غمزه که اينش سزاي خويشتن است
● غزل 103 به دور لاله قدح گير و بي‌ريا مي‌باشبه بوي گل نفسي همدم صبا مي‌باش
● غزل 104 به سر جام جم آن گه نظر تواني کردکه خاک ميکده کحل بصر تواني کرد
● غزل 105 به صوت بلبل و قمري اگر ننوشي ميعلاج کي کنمت آخرالدواء الکي
● غزل 106 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنمبهار توبه شکن مي‌رسد چه چاره کنم
● غزل 107 به غير از آن که بشد دين و دانش از دستمبيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
● غزل 108 به کوي ميکده هر سالکي که ره دانستدري دگر زدن انديشه تبه دانست
● غزل 109 به کوي ميکده يا رب سحر چه مشغله بودکه جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود
● غزل 110 به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينمبيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
● غزل 111 به ملازمان سلطان که رساند اين دعا راکه به شکر پادشاهي ز نظر مران گدا را
● غزل 112 به وقت گل شدم از توبه شراب خجلکه کس مباد ز کردار ناصواب خجل
● غزل 113 بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکنبه شادي رخ گل بيخ غم ز دل برکن
● غزل 114 بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چه کنمزلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
● غزل 115 بي مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز شب ديجور نماندست
● غزل 116 بيا با ما مورز اين کينه داريکه حق صحبت ديرينه داري
● غزل 117 بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيمفلک را سقف بشکافيم و طرحي نو دراندازيم
● غزل 118 بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کردهلال عيد به دور قدح اشارت کرد
● غزل 119 بيا که رايت منصور پادشاه رسيدنويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
● غزل 120 بيا که قصر امل سخت سست بنيادستبيار باده که بنياد عمر بر بادست
● غزل 121 بيا و کشتي ما در شط شراب اندازخروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز
● غزل 122 پيرانه سرم عشق جواني به سر افتادوان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
● غزل 123 پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بودمهرورزي تو با ما شهره آفاق بود
● غزل 124 تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بودسر ما خاک ره پير مغان خواهد بود
● غزل 125 تا سر زلف تو در دست نسيم افتادستدل سودازده از غصه دو نيم افتادست
● غزل 126 تاب بنفشه مي‌دهد طره مشک ساي توپرده غنچه مي‌درد خنده دلگشاي تو
● غزل 127 ترسم که اشک در غم ما پرده در شودوين راز سر به مهر به عالم سمر شود
● غزل 128 تنت به ناز طبيبان نيازمند مبادوجود نازکت آزرده گزند مباد
● غزل 129 تو را که هر چه مراد است در جهان داريچه غم ز حال ضعيفان ناتوان داري
● غزل 130 تو مگر بر لب آبي به هوس بنشينيور نه هر فتنه که بيني همه از خود بيني
● غزل 131 تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرمتبسمي کن و جان بين که چون همي‌سپرم
● غزل 132 تويي که بر سر خوبان کشوري چون تاجسزد اگر همه دلبران دهندت باج
● غزل 133 جان بي جمال جانان ميل جهان نداردهر کس که اين ندارد حقا که آن ندارد
● غزل 134 جز آستان توام در جهان پناهي نيستسر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست
● غزل 135 جمالت آفتاب هر نظر بادز خوبي روي خوبت خوبتر باد
● غزل 136 جوزا سحر نهاد حمايل برابرميعني غلام شاهم و سوگند مي‌خورم
● غزل 137 جهان بر ابروي عيد از هلال وسمه کشيدهلال عيد در ابروي يار بايد ديد
● غزل 138 چرا نه در پي عزم ديار خود باشمچرا نه خاک سر کوي يار خود باشم
● غزل 139 چراغ روي تو را شمع گشت پروانهمرا ز حال تو با حال خويش پروا نه
● غزل 140 چل سال بيش رفت که من لاف مي‌زنمکز چاکران پير مغان کمترين منم
● غزل 141 چندان که گفتم غم با طبيباندرمان نکردند مسکين غريبان
● غزل 142 چو آفتاب مي از مشرق پياله برآيدز باغ عارض ساقي هزار لاله برآيد
● غزل 143 چو باد عزم سر کوي يار خواهم کردنفس به بوي خوشش مشکبار خواهم کرد
● غزل 144 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانشبه هر شکسته که پيوست تازه شد جانش
● غزل 145 چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاستسخن شناس نه‌اي جان من خطا اين جاست
● غزل 146 چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رودور آشتي طلبم با سر عتاب رود
● غزل 147 چو سرو اگر بخرامي دمي به گلزاريخورد ز غيرت روي تو هر گلي خاري
● غزل 148 چو گل هر دم به بويت جامه در تنکنم چاک از گريبان تا به دامن
● غزل 149 چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز منور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من
● غزل 150 چه بودي ار دل آن ماه مهربان بوديکه حال ما نه چنين بودي ار چنان بودي
● غزل 151 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمتحقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت
● غزل 152 چه مستيست ندانم که رو به ما آوردکه بود ساقي و اين باده از کجا آورد
● غزل 153 حاشا که من به موسم گل ترک مي کنممن لاف عقل مي‌زنم اين کار کي کنم
● غزل 154 حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيستباده پيش آر که اسباب جهان اين همه نيست
● غزل 155 حال خونين دلان که گويد بازو از فلک خون خم که جويد باز
● غزل 156 حال دل با تو گفتنم هوس استخبر دل شنفتنم هوس است
● غزل 157 حاليا مصلحت وقت در آن مي‌بينمکه کشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
● غزل 158 حجاب چهره جان مي‌شود غبار تنمخوشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم
● غزل 159 حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چندمحرمي کو که فرستم به تو پيغامي چند
● غزل 160 حسن تو هميشه در فزون بادرويت همه ساله لاله گون باد
● غزل 161 حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفتآري به اتفاق جهان مي‌توان گرفت
● غزل 162 خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بستگشاد کار من اندر کرشمه‌هاي تو بست
● غزل 163 خدا را کم نشين با خرقه پوشانرخ از رندان بي‌سامان مپوشان
● غزل 164 خرم آن روز کز اين منزل ويران برومراحت جان طلبم و از پي جانان بروم
● غزل 165 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبودگر تو بيداد کني شرط مروت نبود
● غزل 166 خسروا گوي فلک در خم چوگان تو بادساحت کون و مکان عرصه ميدان تو باد
● غزل 167 خط عذار يار که بگرفت ماه از اوخوش حلقه‌ايست ليک به در نيست راه از او
● غزل 168 خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت استچون کوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
● غزل 169 خم زلف تو دام کفر و دين استز کارستان او يک شمه اين است
● غزل 170 خمي که ابروي شوخ تو در کمان انداختبه قصد جان من زار ناتوان انداخت
● غزل 171 خنک نسيم معنبر شمامه‌اي دلخواهکه در هواي تو برخاست بامداد پگاه
● غزل 172 خواب آن نرگس فتان تو بي چيزي نيستتاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست
● غزل 173 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشدکه در دستت بجز ساغر نباشد
● غزل 174 خوش است خلوت اگر يار يار من باشدنه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
● غزل 175 خوش خبر باشي اي نسيم شمالکه به ما مي‌رسد زمان وصال
● غزل 176 خوش کرد ياوري فلکت روز داوريتا شکر چون کني و چه شکرانه آوري
● غزل 177 خوشا دلي که مدام از پي نظر نرودبه هر درش که بخوانند بي‌خبر نرود
● غزل 178 خوشا شيراز و وضع بي‌مثالشخداوندا نگه دار از زوالش
● غزل 179 خوشتر از فکر مي و جام چه خواهد بودنتا ببينم که سرانجام چه خواهد بودن
● غزل 180 خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيستساقي کجاست گو سبب انتظار چيست
● غزل 181 خيال روي تو چون بگذرد به گلشن چشمدل از پي نظر آيد به سوي روزن چشم
● غزل 182 خيال روي تو در هر طريق همره ماستنسيم موي تو پيوند جان آگه ماست
● غزل 183 خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدمبه صورت تو نگاري نديدم و نشنيدم
● غزل 184 خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيمبه ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم
● غزل 185 خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريمشطح و طامات به بازار خرافات بريم
● غزل 186 خيز و در کاسه زر آب طربناک اندازپيشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
● غزل 187 داراي جهان نصرت دين خسرو کامليحيي بن مظفر ملک عالم عادل
● غزل 188 دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرسکه چنان ز او شده‌ام بي سر و سامان که مپرس
● غزل 189 دارم اميد عاطفتي از جانب دوستکردم جنايتي و اميدم به عفو اوست
● غزل 190 دامن کشان همي‌شد در شرب زرکشيدهصد ماه رو ز رشکش جيب قصب دريده
● غزل 191 داني که چنگ و عود چه تقرير مي‌کنندپنهان خوريد باده که تعزير مي‌کنند
● غزل 192 داني که چيست دولت ديدار يار ديدندر کوي او گدايي بر خسروي گزيدن
● غزل 193 در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زدعشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
● غزل 194 در ازل هر کو به فيض دولت ارزاني بودتا ابد جام مرادش همدم جاني بود
● غزل 195 در اين زمانه رفيقي که خالي از خلل استصراحي مي ناب و سفينه غزل است
● غزل 196 در خرابات مغان گر گذر افتد بازمحاصل خرقه و سجاده روان دربازم
● غزل 197 در خرابات مغان نور خدا مي‌بينماين عجب بين که چه نوري ز کجا مي‌بينم
● غزل 198 در دير مغان آمد يارم قدحي در دستمست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست
● غزل 199 در سراي مغان رفته بود و آب زدهنشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده
● غزل 200 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوشحافظ قرابه کش شد و مفتي پياله نوش
● غزل 201 در نظربازي ما بي‌خبران حيرانندمن چنينم که نمودم دگر ايشان دانند
● غزل 202 در نمازم خم ابروي تو با ياد آمدحالتي رفت که محراب به فرياد آمد
● غزل 203 در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارمکز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
● غزل 204 در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمعشب نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع
● غزل 205 در همه دير مغان نيست چو من شيداييخرقه جايي گرو باده و دفتر جايي
● غزل 206 درآ که در دل خسته توان درآيد بازبيا که در تن مرده روان درآيد باز
● غزل 207 درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آردنهال دشمني برکن که رنج بي‌شمار آرد
● غزل 208 درد عشقي کشيده‌ام که مپرسزهر هجري چشيده‌ام که مپرس
● غزل 209 درد ما را نيست درمان الغياثهجر ما را نيست پايان الغياث
● غزل 210 دردم از يار است و درمان نيز همدل فداي او شد و جان نيز هم
● غزل 211 دست از طلب ندارم تا کام من برآيديا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
● غزل 212 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کردتکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
● غزل 213 دل از من برد و روي از من نهان کردخدا را با که اين بازي توان کرد
● غزل 214 دل سراپرده محبت اوستديده آيينه دار طلعت اوست
● غزل 215 دل ما به دور رويت ز چمن فراغ داردکه چو سرو پايبند است و چو لاله داغ دارد
● غزل 216 دل من در هواي روي فرخبود آشفته همچون موي فرخ
● غزل 217 دل مي‌رود ز دستم صاحب دلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
● غزل 218 دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاستگفت با ما منشين کز تو سلامت برخاست
● غزل 219 دلا بسوز که سوز تو کارها بکندنياز نيم شبي دفع صد بلا بکند
● غزل 220 دلا رفيق سفر بخت نيکخواهت بسنسيم روضه شيراز پيک راهت بس
● غزل 221 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکردياد حريف شهر و رفيق سفر نکرد
● غزل 222 دلم جز مهر مه رويان طريقي بر نمي‌گيردز هر در مي‌دهم پندش وليکن در نمي‌گيرد
● غزل 223 دلم رميده شد و غافلم من درويشکه آن شکاري سرگشته را چه آمد پيش
● غزل 224 دلم رميده لولي‌وشيست شورانگيزدروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز
● غزل 225 دلي که غيب نماي است و جام جم داردز خاتمي که دمي گم شود چه غم دارد
● غزل 226 دمي با غم به سر بردن جهان يک سر نمي‌ارزدبه مي بفروش دلق ما کز اين بهتر نمي‌ارزد
● غزل 227 دو يار زيرک و از باده کهن دومنيفراغتي و کتابي و گوشه چمني
● غزل 228 دوستان دختر رز توبه ز مستوري کردشد سوي محتسب و کار به دستوري کرد
● غزل 229 دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيمسخن اهل دل است اين و به جان بنيوشيم
● غزل 230 دوش آگهي ز يار سفرکرده داد بادمن نيز دل به باد دهم هر چه باد باد
● غزل 231 دوش از جناب آصف پيک بشارت آمدکز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد
● غزل 232 دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ماچيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما
● غزل 233 دوش با من گفت پنهان کارداني تيزهوشو از شما پنهان نشايد کرد سر مي فروش
● غزل 234 دوش بيماري چشم تو ببرد از دستمليکن از لطف لبت صورت جان مي‌بستم
● غزل 235 دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بودتا دل شب سخن از سلسله موي تو بود
● غزل 236 دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
● غزل 237 دوش رفتم به در ميکده خواب آلودهخرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
● غزل 238 دوش سوداي رخش گفتم ز سر بيرون کنمگفت کو زنجير تا تدبير اين مجنون کنم
● غزل 239 دوش مي‌آمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دل غمزده‌اي سوخته بود
● غزل 240 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندواندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
● غزل 241 دي پير مي فروش که ذکرش به خير بادگفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
● غزل 242 ديدار شد ميسر و بوس و کنار هماز بخت شکر دارم و از روزگار هم
● غزل 243 ديدم به خواب خوش که به دستم پياله بودتعبير رفت و کار به دولت حواله بود
● غزل 244 ديدم به خواب دوش که ماهي برآمديکز عکس روي او شب هجران سر آمدي
● غزل 245 ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنمو اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم
● غزل 246 ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کردچون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
● غزل 247 ديدي که يار جز سر جور و ستم نداشتبشکست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت
● غزل 248 دير است که دلدار پيامي نفرستادننوشت سلامي و کلامي نفرستاد
● غزل 249 ديشب به سيل اشک ره خواب مي‌زدمنقشي به ياد خط تو بر آب مي‌زدم
● غزل 250 ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبورگلبانگ زد که چشم بد از روي گل به دور
● غزل 251 راهي بزن که آهي بر ساز آن توان زدشعري بخوان که با او رطل گران توان زد
● غزل 252 راهيست راه عشق که هيچش کناره نيستآن جا جز آن که جان بسپارند چاره نيست
● غزل 253 رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميدوظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
● غزل 254 رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماندچنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
● غزل 255 رفتم به باغ صبحدمي تا چنم گليآمد به گوش ناگهم آواز بلبلي
● غزل 256 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکردصد لطف چشم داشتم و يک نظر نکرد
● غزل 257 رواق منظر چشم من آشيانه توستکرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
● غزل 258 روز وصل دوستداران ياد بادياد باد آن روزگاران ياد باد
● غزل 259 روز هجران و شب فرقت يار آخر شدزدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد
● غزل 260 روزگاري شد که در ميخانه خدمت مي‌کنمدر لباس فقر کار اهل دولت مي‌کنم
● غزل 261 روزگاريست که سوداي بتان دين من استغم اين کار نشاط دل غمگين من است
● غزل 262 روزگاريست که ما را نگران مي‌داريمخلصان را نه به وضع دگران مي‌داري
● غزل 263 روزه يک سو شد و عيد آمد و دل‌ها برخاستمي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست
● غزل 264 روشن از پرتو رويت نظري نيست که نيستمنت خاک درت بر بصري نيست که نيست
● غزل 265 روشني طلعت تو ماه نداردپيش تو گل رونق گياه ندارد
● غزل 266 روضه خلد برين خلوت درويشان استمايه محتشمي خدمت درويشان است
● غزل 267 رونق عهد شباب است دگر بستان رامي‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
● غزل 268 روي بنما و مرا گو که ز جان دل برگيرپيش شمع آتش پروا نه به جان گو درگير
● غزل 269 روي بنماي و وجود خودم از ياد ببرخرمن سوختگان را همه گو باد ببر
● غزل 270 روي تو کس نديد و هزارت رقيب هستدر غنچه‌اي هنوز و صدت عندليب هست
● غزل 271 ز در درآ و شبستان ما منور کنهواي مجلس روحانيان معطر کن
● غزل 272 ز دست کوته خود زير بارمکه از بالابلندان شرمسارم
● غزل 273 ز دلبرم که رساند نوازش قلميکجاست پيک صبا گر همي‌کند کرمي
● غزل 274 ز کوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزياز اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
● غزل 275 ز گريه مردم چشمم نشسته در خون استببين که در طلبت حال مردمان چون است
● غزل 276 زان مي عشق کز او پخته شود هر خاميگر چه ماه رمضان است بياور جامي
● غزل 277 زان يار دلنوازم شکريست با شکايتگر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت
● غزل 278 زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شداز سر پيمان برفت با سر پيمانه شد
● غزل 279 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيستدر حق ما هر چه گويد جاي هيچ اکراه نيست
● غزل 280 زبان خامه ندارد سر بيان فراقوگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
● غزل 281 زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مستپيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست
● غزل 282 زلف بر باد مده تا ندهي بر بادمناز بنياد مکن تا نکني بنيادم
● غزل 283 زلفت هزار دل به يکي تار مو ببستراه هزار چاره گر از چار سو ببست
● غزل 284 زهي خجسته زماني که يار بازآيدبه کام غمزدگان غمگسار بازآيد
● غزل 285 زين خوش رقم که بر گل رخسار مي‌کشيخط بر صحيفه گل و گلزار مي‌کشي
● غزل 286 ساقي ار باده از اين دست به جام اندازدعارفان را همه در شرب مدام اندازد
● غزل 287 ساقي به نور باده برافروز جام مامطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
● غزل 288 ساقي بيا که شد قدح لاله پر ز ميطامات تا به چند و خرافات تا به کي
● غزل 289 ساقي بيا که يار ز رخ پرده برگرفتکار چراغ خلوتيان باز درگرفت
● غزل 290 ساقي بيار باده که ماه صيام رفتدرده قدح که موسم ناموس و نام رفت
● غزل 291 ساقي حديث سرو و گل و لاله مي‌رودوين بحث با ثلاثه غساله مي‌رود
● غزل 292 ساقيا آمدن عيد مبارک بادتوان مواعيد که کردي مرواد از يادت
● غزل 293 ساقيا برخيز و درده جام راخاک بر سر کن غم ايام را
● غزل 294 ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جويمن نگويم چه کن ار اهل دلي خود تو بگوي
● غزل 295 سال‌ها پيروي مذهب رندان کردمتا به فتوي خرد حرص به زندان کردم
● غزل 296 سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بودرونق ميکده از درس و دعاي ما بود
● غزل 297 سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌کردوان چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌کرد
● غزل 298 سبت سلمي بصدغيها فواديو روحي کل يوم لي ينادي
● غزل 299 ستاره‌اي بدرخشيد و ماه مجلس شددل رميده ما را رفيق و مونس شد
● غزل 300 سحر با باد مي‌گفتم حديث آرزومنديخطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندي
● غزل 301 سحر بلبل حکايت با صبا کردکه عشق روي گل با ما چه‌ها کرد
● غزل 302 سحر به بوي گلستان دمي شدم در باغکه تا چو بلبل بي‌دل کنم علاج دماغ
● غزل 303 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زدبه دست مرحمت يارم در اميدواران زد
● غزل 304 سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوشکه دور شاه شجاع است مي دلير بنوش
● غزل 305 سحرگاهان که مخمور شبانهگرفتم باده با چنگ و چغانه
● غزل 306 سحرگه ره روي در سرزمينيهمي‌گفت اين معما با قريني
● غزل 307 سحرم دولت بيدار به بالين آمدگفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
● غزل 308 سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهيگفت بازآي که ديرينه اين درگاهي
● غزل 309 سر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما مي‌رود ارادت اوست
● غزل 310 سرم خوش است و به بانگ بلند مي‌گويمکه من نسيم حيات از پياله مي‌جويم
● غزل 311 سرو چمان من چرا ميل چمن نمي‌کندهمدم گل نمي‌شود ياد سمن نمي‌کند
● غزل 312 سلام الله ما کر اللياليو جاوبت المثاني و المثالي
● غزل 313 سلامي چو بوي خوش آشناييبدان مردم ديده روشنايي
● غزل 314 سليمي منذ حلت بالعراقالاقي من نواها ما الاقي
● غزل 315 سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانندپري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
● غزل 316 سينه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت
● غزل 317 سينه مالامال درد است اي دريغا مرهميدل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
● غزل 318 شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنانکه به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
● غزل 319 شاهد آن نيست که مويي و مياني داردبنده طلعت آن باش که آني دارد
● غزل 320 شاهدان گر دلبري زين سان کنندزاهدان را رخنه در ايمان کنند
● غزل 321 شب وصل است و طي شد نامه هجرسلام فيه حتي مطلع الفجر
● غزل 322 شراب بي‌غش و ساقي خوش دو دام رهندکه زيرکان جهان از کمندشان نرهند
● غزل 323 شراب تلخ مي‌خواهم که مردافکن بود زورشکه تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
● غزل 324 شراب لعل کش و روي مه جبينان بينخلاف مذهب آنان جمال اينان بين
● غزل 325 شراب و عيش نهان چيست کار بي‌بنيادزديم بر صف رندان و هر چه بادا باد
● غزل 326 شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفتروي مه پيکر او سير نديديم و برفت
● غزل 327 شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مستصلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست
● غزل 328 شممت روح وداد و شمت برق وصالبيا که بوي تو را ميرم اي نسيم شمال
● غزل 329 شنيده‌ام سخني خوش که پير کنعان گفتفراق يار نه آن مي‌کند که بتوان گفت
● غزل 330 شهريست پرظريفان و از هر طرف نگاريياران صلاي عشق است گر مي‌کنيد کاري
● غزل 331 صبا اگر گذري افتدت به کشور دوستبيار نفحه‌اي از گيسوي معنبر دوست
● غزل 332 صبا به تهنيت پير مي فروش آمدکه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
● غزل 333 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا راکه سر به کوه و بيابان تو داده‌اي ما را
● غزل 334 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داريبه يادگار بماني که بوي او داري
● غزل 335 صبا ز منزل جانان گذر دريغ مداروز او به عاشق بي‌دل خبر دريغ مدار
● غزل 336 صبا وقت سحر بويي ز زلف يار مي‌آورددل شوريده ما را به بو در کار مي‌آورد
● غزل 337 صبح است ساقيا قدحي پرشراب کندور فلک درنگ ندارد شتاب کن
● غزل 338 صبح است و ژاله مي‌چکد از ابر بهمنيبرگ صبوح ساز و بده جام يک مني
● غزل 339 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفتناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت
● غزل 340 صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش استوقت گل خوش باد کز وي وقت ميخواران خوش است
● غزل 341 صلاح از ما چه مي‌جويي که مستان را صلا گفتيمبه دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم
● غزل 342 صلاح کار کجا و من خراب کجاببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
● غزل 343 صنما با غم عشق تو چه تدبير کنمتا به کي در غم تو ناله شبگير کنم
● غزل 344 صوفي ار باده به اندازه خورد نوشش بادور نه انديشه اين کار فراموشش باد
● غزل 345 صوفي از پرتو مي راز نهاني دانستگوهر هر کس از اين لعل تواني دانست
● غزل 346 صوفي بيا که آينه صافيست جام راتا بنگري صفاي مي لعل فام را
● غزل 347 صوفي بيا که خرقه سالوس برکشيموين نقش زرق را خط بطلان به سر کشيم
● غزل 348 صوفي گلي بچين و مرقع به خار بخشوين زهد خشک را به مي خوشگوار بخش
● غزل 349 صوفي نهاد دام و سر حقه باز کردبنياد مکر با فلک حقه باز کرد
● غزل 350 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کفگر بکشم زهي طرب ور بکشد زهي شرف
● غزل 351 طاير دولت اگر باز گذاري بکنديار بازآيد و با وصل قراري بکند
● غزل 352 طفيل هستي عشقند آدمي و پريارادتي بنما تا سعادتي ببري
● غزل 353 عاشق روي جواني خوش نوخاسته‌امو از خدا دولت اين غم به دعا خواسته‌ام
● غزل 354 عشق تو نهال حيرت آمدوصل تو کمال حيرت آمد
● غزل 355 عشقبازي و جواني و شراب لعل فاممجلس انس و حريف همدم و شرب مدام
● غزل 356 عکس روي تو چو در آينه جام افتادعارف از خنده مي در طمع خام افتاد
● غزل 357 عمر بگذشت به بي‌حاصلي و بوالهوسياي پسر جام مي‌ام ده که به پيري برسي
● غزل 358 عمريست تا به راه غمت رو نهاده‌ايمروي و رياي خلق به يک سو نهاده‌ايم
● غزل 359 عمريست تا من در طلب هر روز گامي مي‌زنمدست شفاعت هر زمان در نيک نامي مي‌زنم
● غزل 360 عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشتکه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
● غزل 361 عيد است و آخر گل و ياران در انتظارساقي به روي شاه ببين ماه و مي بيار
● غزل 362 عيشم مدام است از لعل دلخواهکارم به کام است الحمدلله
● غزل 363 غلام نرگس مست تو تاجدارانندخراب باده لعل تو هوشيارانند
● غزل 364 غم زمانه که هيچش کران نمي‌بينمدواش جز مي چون ارغوان نمي‌بينم
● غزل 365 فاتحه‌اي چو آمدي بر سر خسته‌اي بخوانلب بگشا که مي‌دهد لعل لبت به مرده جان
● غزل 366 فاش مي‌گويم و از گفته خود دلشادمبنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
● غزل 367 فتوي پير مغان دارم و قوليست قديمکه حرام است مي آن جا که نه يار است نديم
● غزل 368 فکر بلبل همه آن است که گل شد يارشگل در انديشه که چون عشوه کند در کارش
● غزل 369 قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبودور نه هيچ از دل بي‌رحم تو تقصير نبود
● غزل 370 قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاعکه نيست با کسم از بهر مال و جاه نزاع
● غزل 371 کتبت قصه شوقي و مدمعي باکيبيا که بي تو به جان آمدم ز غمناکي
● غزل 372 کرشمه‌اي کن و بازار ساحري بشکنبه غمزه رونق و ناموس سامري بشکن
● غزل 373 کس نيست که افتاده آن زلف دوتا نيستدر رهگذر کيست که دامي ز بلا نيست
● غزل 374 کسي که حسن و خط دوست در نظر داردمحقق است که او حاصل بصر دارد
● غزل 375 کلک مشکين تو روزي که ز ما ياد کندببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
● غزل 376 کنار آب و پاي بيد و طبع شعر و ياري خوشمعاشر دلبري شيرين و ساقي گلعذاري خوش
● غزل 377 کنون که بر کف گل جام باده صاف استبه صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
● غزل 378 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجودبنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
● غزل 379 کنون که مي‌دمد از بوستان نسيم بهشتمن و شراب فرح بخش و يار حورسرشت
● غزل 380 که برد به نزد شاهان ز من گدا پياميکه به کوي مي فروشان دو هزار جم به جامي
● غزل 381 کي شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشديک نکته از اين معني گفتيم و همين باشد
● غزل 382 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدبسوختيم در اين آرزوي خام و نشد
● غزل 383 گر از اين منزل ويران به سوي خانه رومدگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
● غزل 384 گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگربجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
● غزل 385 گر تيغ بارد در کوي آن ماهگردن نهاديم الحکم لله
● غزل 386 گر چه افتاد ز زلفش گرهي در کارمهمچنان چشم گشاد از کرمش مي‌دارم
● غزل 387 گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشودتا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
● غزل 388 گر چه ما بندگان پادشهيمپادشاهان ملک صبحگهيم
● غزل 389 گر دست دهد خاک کف پاي نگارمبر لوح بصر خط غباري بنگارم
● غزل 390 گر دست رسد در سر زلفين تو بازمچون گوي چه سرها که به چوگان تو بازم
● غزل 391 گر ز دست زلف مشکينت خطايي رفت رفتور ز هندوي شما بر ما جفايي رفت رفت
● غزل 392 گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شودپيش پايي به چراغ تو ببينم چه شود
● غزل 393 گر من از سرزنش مدعيان انديشمشيوه مستي و رندي نرود از پيشم
● غزل 394 گر مي فروش حاجت رندان روا کندايزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
● غزل 395 گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينمز جام وصل مي‌نوشم ز باغ عيش گل چينم
● غزل 396 گفتا برون شدي به تماشاي ماه نواز ماه ابروان منت شرم باد رو
● غزل 397 گفتم اي سلطان خوبان رحم کن بر اين غريبگفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب
● غزل 398 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيدگفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد
● غزل 399 گفتم کي ام دهان و لبت کامران کنندگفتا به چشم هر چه تو گويي چنان کنند
● غزل 400 گفتند خلايق که تويي يوسف ثانيچون نيک بديدم به حقيقت به از آني
● غزل 401 گل بي رخ يار خوش نباشدبي باده بهار خوش نباشد
● غزل 402 گل در بر و مي در کف و معشوق به کام استسلطان جهانم به چنين روز غلام است
● غزل 403 گلبرگ را ز سنبل مشکين نقاب کنيعني که رخ بپوش و جهاني خراب کن
● غزل 404 گلبن عيش مي‌دمد ساقي گلعذار کوباد بهار مي‌وزد باده خوشگوار کو
● غزل 405 گلعذاري ز گلستان جهان ما را بسزين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
● غزل 406 گوهر مخزن اسرار همان است که بودحقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
● غزل 407 لبش مي‌بوسم و در مي‌کشم ميبه آب زندگاني برده‌ام پي
● غزل 408 لعل سيراب به خون تشنه لب يار من استوز پي ديدن او دادن جان کار من است
● غزل 409 ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويشبيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
● غزل 410 ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده‌ايماز بد حادثه اين جا به پناه آمده‌ايم
● غزل 411 ما بي غمان مست دل از دست داده‌ايمهمراز عشق و همنفس جام باده‌ايم
● غزل 412 ما درس سحر در ره ميخانه نهاديممحصول دعا در ره جانانه نهاديم
● غزل 413 ما را ز خيال تو چه پرواي شراب استخم گو سر خود گير که خمخانه خراب است
● غزل 414 ما ز ياران چشم ياري داشتيمخود غلط بود آن چه ما پنداشتيم
● غزل 415 ما شبي دست برآريم و دعايي بکنيمغم هجران تو را چاره ز جايي بکنيم
● غزل 416 ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيمجامه کس سيه و دلق خود ازرق نکنيم
● غزل 417 ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليستحال هجران تو چه داني که چه مشکل حاليست
● غزل 418 مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهشليکنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
● غزل 419 مخمور جام عشقم ساقي بده شرابيپر کن قدح که بي مي مجلس ندارد آبي
● غزل 420 مدامم مست مي‌دارد نسيم جعد گيسويتخرابم مي‌کند هر دم فريب چشم جادويت
● غزل 421 مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کندکه اعتراض بر اسرار علم غيب کند
● غزل 422 مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابروجهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
● غزل 423 مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارمهواداران کويش را چو جان خويشتن دارم
● غزل 424 مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شدقضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
● غزل 425 مرا مي‌بيني و هر دم زيادت مي‌کني دردمتو را مي‌بينم و ميلم زيادت مي‌شود هر دم
● غزل 426 مرحبا اي پيک مشتاقان بده پيغام دوستتا کنم جان از سر رغبت فداي نام دوست
● غزل 427 مرحبا طاير فرخ پي فرخنده پيامخير مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
● غزل 428 مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيستدل سرگشته ما غير تو را ذاکر نيست
● غزل 429 مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نويادم از کشته خويش آمد و هنگام درو
● غزل 430 مزن بر دل ز نوک غمزه تيرمکه پيش چشم بيمارت بميرم
● غزل 431 مژده اي دل که دگر باد صبا بازآمدهدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
● غزل 432 مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزمطاير قدسم و از دام جهان برخيزم
● غزل 433 مسلمانان مرا وقتي دلي بودکه با وي گفتمي گر مشکلي بود
● غزل 434 مطرب عشق عجب ساز و نوايي داردنقش هر نغمه که زد راه به جايي دارد
● غزل 435 مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مستکه به پيمانه کشي شهره شدم روز الست
● غزل 436 معاشران ز حريف شبانه ياد آريدحقوق بندگي مخلصانه ياد آريد
● غزل 437 معاشران گره از زلف يار باز کنيدشبي خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد
● غزل 438 مقام امن و مي بي‌غش و رفيق شفيقگرت مدام ميسر شود زهي توفيق
● غزل 439 من ترک عشق شاهد و ساغر نمي‌کنمصد بار توبه کردم و ديگر نمي‌کنم
● غزل 440 من دوستدار روي خوش و موي دلکشممدهوش چشم مست و مي صاف بي‌غشم
● غزل 441 من که از آتش دل چون خم مي در جوشممهر بر لب زده خون مي‌خورم و خاموشم
● غزل 442 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرملطف‌ها مي‌کني اي خاک درت تاج سرم
● غزل 443 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنممحتسب داند که من اين کارها کمتر کنم
● غزل 444 من و انکار شراب اين چه حکايت باشدغالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
● غزل 445 منم که ديده به ديدار دوست کردم بازچه شکر گويمت اي کارساز بنده نواز
● غزل 446 منم که شهره شهرم به عشق ورزيدنمنم که ديده نيالودم به بد ديدن
● غزل 447 منم که گوشه ميخانه خانقاه من استدعاي پير مغان ورد صبحگاه من است
● غزل 448 مي خواه و گل افشان کن از دهر چه مي‌جويياين گفت سحرگه گل بلبل تو چه مي‌گويي
● غزل 449 مير من خوش مي‌روي کاندر سر و پا ميرمتخوش خرامان شو که پيش قد رعنا ميرمت
● غزل 450 مي‌دمد صبح و کله بست سحابالصبوح الصبوح يا اصحاب
● غزل 451 مي‌سوزم از فراقت روي از جفا بگردانهجران بلاي ما شد يا رب بلا بگردان
● غزل 452 مي‌فکن بر صف رندان نظري بهتر از اينبر در ميکده مي کن گذري بهتر از اين
● غزل 453 ناگهان پرده برانداخته‌اي يعني چهمست از خانه برون تاخته‌اي يعني چه
● غزل 454 نسيم باد صبا دوشم آگهي آوردکه روز محنت و غم رو به کوتهي آورد
● غزل 455 نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانيگذر به کوي فلان کن در آن زمان که تو داني
● غزل 456 نصيحتي کنمت بشنو و بهانه مگيرهر آن چه ناصح مشفق بگويدت بپذير
● غزل 457 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شدعالم پير دگرباره جوان خواهد شد
● غزل 458 نفس برآمد و کام از تو بر نمي‌آيدفغان که بخت من از خواب در نمي‌آيد
● غزل 459 نقد صوفي نه همه صافي بي‌غش باشداي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
● غزل 460 نقدها را بود آيا که عياري گيرندتا همه صومعه داران پي کاري گيرند
● غزل 461 نکته‌اي دلکش بگويم خال آن مه رو ببينعقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين
● غزل 462 نماز شام غريبان چو گريه آغازمبه مويه‌هاي غريبانه قصه پردازم
● غزل 463 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشيکه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
● غزل 464 نوش کن جام شراب يک منيتا بدان بيخ غم از دل برکني
● غزل 465 نه هر که چهره برافروخت دلبري داندنه هر که آينه سازد سکندري داند
● غزل 466 نيست در شهر نگاري که دل ما ببردبختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
● غزل 467 واعظان کاين جلوه در محراب و منبر مي‌کنندچون به خلوت مي‌روند آن کار ديگر مي‌کنند
● غزل 468 وصال او ز عمر جاودان بهخداوندا مرا آن ده که آن به
● غزل 469 وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانيحاصل از حيات اي جان اين دم است تا داني
● غزل 470 هاتفي از گوشه ميخانه دوشگفت ببخشند گنه مي بنوش
● غزل 471 هر آن کو خاطر مجموع و يار نازنين داردسعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
● غزل 472 هر آن که جانب اهل خدا نگه داردخداش در همه حال از بلا نگه دارد
● غزل 473 هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدمهر گه که ياد روي تو کردم جوان شدم
● غزل 474 هر که را با خط سبزت سر سودا باشدپاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد
● غزل 475 هر که شد محرم دل در حرم يار بماندوان که اين کار ندانست در انکار بماند
● غزل 476 هر نکته‌اي که گفتم در وصف آن شم