تفعل امروز يك دوست بر حافظ
در خرابات مغان نور خدا ميبينم| در خرابات مغان نور خدا ميبينمجلوه بر من مفروش اي ملک الحاج که توخواهم از زلف بتان نافه گشايي کردنسوز دل اشک روان آه سحر ناله شبهر دم از روي تو نقشي زندم راه خيالکس نديدهست ز مشک ختن و نافه چيندوستان عيب نظربازي حافظ مکنيد | | اين عجب بين که چه نوري ز کجا ميبينمخانه ميبيني و من خانه خدا ميبينمفکر دور است همانا که خطا ميبينماين همه از نظر لطف شما ميبينمبا که گويم که در اين پرده چهها ميبينمآن چه من هر سحر از باد صبا ميبينمکه من او را ز محبان شما ميبينم |