تفعل امروز يك دوست بر حافظ
آن يار کز او خانه ما جاي پري بود| آن يار کز او خانه ما جاي پري بوددل گفت فروکش کنم اين شهر به بويشتنها نه ز راز دل من پرده برافتادمنظور خردمند من آن ماه که او رااز چنگ منش اختر بدمهر به دربردعذري بنه اي دل که تو درويشي و او رااوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفتخوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرينخود را بکش اي بلبل از اين رشک که گل راهر گنج سعادت که خدا داد به حافظ | | سر تا قدمش چون پري از عيب بري بودبيچاره ندانست که يارش سفري بودتا بود فلک شيوه او پرده دري بودبا حسن ادب شيوه صاحب نظري بودآري چه کنم دولت دور قمري بوددر مملکت حسن سر تاجوري بودباقي همه بيحاصلي و بيخبري بودافسوس که آن گنج روان رهگذري بودبا باد صبا وقت سحر جلوه گري بوداز يمن دعاي شب و ورد سحري بود |